تبليغاتX
عشق کال

عشق کال

خدا رو صدا نزنيد !!!!! خوابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرخ چرخ


چــــــــــــــــــــــــــرخ

          چرخ 

                   عباسي

                              خدا منو نندازي

چرخ چرخ عباسي

خدا منو نندازي

 خدايا ! حتي بين بازي و خنده كودكانه با تمام صداقتم نامت را فرياد ميزدم كه مبادا  روزي مرا رها كني

و چه مي دانستم روزي پرتابم خواهي كرد به سياه چاله اين زندگي نكبت بار


از 5 شنبه درد ميكشد . ناله ميكند و باز سكوت

مادرم را ميگويم . از 5 شنبه از روز تولدم درد ميكشد . و من چه روزي داشتم در سالروز ميلادم . چشمي اشك و چشمي خون

برگ گل است مادر است ديگر

چه ميتوان كرد

او بهتر از خدايم مراقبم است حتي زمانيكه درد ميكشد باز اميدوار خدايي است كه من سالهاست فراموشش كرده ام اما مادر اميدم را به اميدش گره ميزند و ميسپاردش دست دستان نامرئي خداي اسمانها

مامان عزيزم ؛ اين روزها هم تموم ميشه و باز تو ميخندي

مهم نيست كه شيمي درماني رگهاتو خشك كرده مهم اينه كه تو بازهم از نو شروع ميكني

چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرخ چرخ عباسي

مامان منو نندازي

مامانم رو نندازي

مامانم رو ننداز



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 0:50  توسط **شوخی خداوند**  | 

رفتي

و من

خندان برايت دست تكان دادم

امدي

و

عاشقانه سلام كردي

و من باز خندان دست تكان دادم

.......

يا تو ديونه اي كه

هر روز دور و نزديك ميشوي

يا من كه

فقط دست تكان ميدهم و ميخندم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:14  توسط **شوخی خداوند**  | 

معلم سختگير

شايد بيست سال قبل يا حتي با جرات اعتراف كنم ده سال قبل و اگه كمي جسورتر باشم بگم يك سال قبل ميگفتن شيمي درماني چيه ؟ خيلي با اعتماد به نفس جواب ميدادم  :  شيمي درماني يه جور درمانيه كه مريض رو تو يه اتاق تنها ميذارن و بهش اشعه ايكس ميدن و بعدش قرص راديوم ميدن و ....

الان اما وضعم فرق كرده . بسياري از متخصصين علوم يادگيري اعتقاد دارن كه تجربه باعث يادگيري ادم هست

الان من تجربه دارم

شيمي درماني رو خوب ميشناسم . خوب چي كار كنم همين ديروز يه خانم پرستار قد بلند خيلي خوشتيپ و خوش هيكل اومد خونه مون و مامان بيمارم رو برا  5  مين بار شيمي تراپي كرد و در تمام مدتي كه سرم به دست مامانم وصل بود كنارش نشست و بهش گفت غصه نخور . غصه هيچي رو نخور . همه چي درست ميشه . انشالله بدنت به درمان جواب ميده .و دوباره عود نميكنه .

و من همه مدتي كه كنار مادرم نبودم داشتم تو اشپزخونه سالاد درست ميكردم و اشك ميريختم . الان خوب ميدونم كه شيمي درماني چيه . عوارض چيهو فق دعا ميكنم اقلا ناخن هاي مامانم كنده نشن

مامان روزهاي سختي رو ميگذرونه . خدا وكيلي خيلي زن صبوريه اما خوب گاهي از درد لب به گلايه باز ميكنه .گلايه ميكنه از خداي پيرش كه يه جايي تو اسمون واسه خودش داره سرنوشت ما ادمها رو ميبره و ميدوزه ...


چه معلم سختگيري يه اين تجربه . درس نداده امتحان ميگيره و چه شاگرد گستاخ و سركشي ام من كه هيچ وقت يادنگرفتم سر جلسه امتحان سكوت ميكنن و صبر به خرج ميدن


اين روزها هم ميگذره . ميدونم كه ميگذره .....



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:23  توسط **شوخی خداوند**  | 

سال نو مبارك؟؟؟

سال نو هم  اومد و الان يازدهمين روز از نو بودن روزها رو تجربه ميكنيم

خونه ماهم تشريف بيارين بي تعارف . هنوز گرد سال قبل رو اينه ها هست . ما كه اهل تعارف نيستيم . فرشهامون به چركي همون سالهاي قبله . درخت ميوه وسط اتاقمون هم داره خشك ميشه اما هنوز چند تا دونه پرتقال ته ظرف ميوه هست و چند تا تيكه نون خشك كه به جاي شيريني  بشه بهشون سق زد

خلاصه خواستم بگم اهل تعارف نيستيم هر چي داريم و نداريم نصف نصف شريك . البته شادي ها و خنده هاتون ارزوني خودتون . امادرد و بلا و غصه هاتون رو خوب ميتونيم تحمل كنيم

اصلا اي بابا چرا شما ؟ مگه من مردم كه شما درد بكشين ؟ تو اين زندگي مزخرف كه حتي تو اسمونش سگ هم پر نميزنه مگه من ميزارم كه قند تو دلتون اب شه ؟ دردهاتونم بدين به من . من جاي شما تحمل ميكنم .

من جاي شما تحمل ميكنم . حالا هستيم ديگه دور هم . اما قرعه درد به نام ما مي افته .

به درك كه آينه هامون زنگار گرفته و درختمون خشك شده .

به جهنم كه درد ميكشيم .

دم زدي نزدي ها ..... اينا امتحان اونيه كه اون بالا بالاها سرشو گذاشته خوابيده . حرف بزني جيكت دربياد خشتكت شده كلاهت .

يا مقلب القوب والابصار جون بابات از سر كچل ما دست وردار .

مقلب اش رو زياد كردي كلا زدي پيچوندي حالا درب و داغون افتاديم يه گوشه دونه دونه پيچ هايي رو كه زياد پيچوندي راست و ريس ميكنيم


سال نو مبارك . ببينيم امسال تو چنته اش واسه ما بخت برگشته ها چيا اورده


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:42  توسط **شوخی خداوند**  | 



         

آنجا كه آزادی نیست،
            
 اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
                                        
 اجازه نمی دادند که رای بدهید


مارک تواین






+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 17:23  توسط **شوخی خداوند**  | 

مامان براي دومين بار شيمي درماني شده

الان كلا سرش بي موئه

ميرم اينور اونورش و براش شعر ميخونم

كچل كچل كلاچه روغن كله پاچه

ولي خدايش كچلي هم بهش مياد

چهره اش كه قشنگه شيرينه بود و نبود مو چندان فرقي نميكنه

ديروز حالش بد شده بود

بي تابي ميكرد خواب نداره و حالت تهوع و استفراغ امونش رو بريده

اما دووم مياره .

ميخنده و با خنده اون خونه مون پر از ستاره ميشه


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 14:11  توسط **شوخی خداوند**  | 

خدايا كاري بكن تا دير نشده

يه ماه از جراحي مامان گذشته و يك جلسه هم شيمي درماني شده .

كلا خوب نيست . هرچند روحيه قوي و بالايي داري

شبها خواب نداره و روزها تب داره

به سختي غذا ميخوره اما لبخند از لباش دور نميشه

دارم  ميبينم كه به زور خودشو سرپا نيگر داشته

سرطان چه واژه بدي بوده شيمي درماني چه علاج سختي

شده تا به حال به يه بيمار مبتلا به سرطان بگين كه همچين مريضي داره؟

شايد سخت ترين كار زندگيم اين بود . اينكه به مامان بگم : ماماني بايد عمل بشي . اون عمل اولت كه غده رو دراورديم كافي نبوده . مشكلت جدي يه . فردا صبح بايد بريم بيمارستان . بايد جراحي بشي . بايد شيمي درماني بشي

هي بالا پايين كردم اينور اونور كردم ديدم اخرش كه چي ؟ تو ازمايشگاه برگه پاتولوژي دست خواهرم بود فكرميكنم وقتي پشت تلفن نتيجه رو بهم گفت زمان متوقف شده بود همه رو با گريه گفت طفلي تنها رفته بود واسه جواب گرفتن . دلم براش كباب ميشه . دكتر گفته بود دخترم تو چرا تنها اومدي ؟ اقلا مردي كنارت ميومد . ميمود تا شونه هاتو اروم و قرار باشه . سخته تحمل بار سرطان . خواهرم گفته بود دوس داشتم خبر خوب بهم بدي .... و اين طرف من تنها بار مسئوليتي  كه مثل خود سرطان ادمو از پا در مياره. اينكه به مامان بگم

اما دل به دريا زدم . وقت كم بود . جاي هيچ اهمال كاري و كوتاه اومدن نبود .... از جواب پاتولوژي تا اتاق عمل همه اش 15 ساعت راه بود . 15 ساعتي كه 15قرن گذشت .....

وقتي شنيد خشكش زد و بعد هاي هاي گريه . اما اولين و اخرين گريه اش بود .

چند روز بعد واسه دومين بار شيمي درماني ميشه . موهاش اروم اروم داره ميريزه . اخ مامانم قربونت برم . وقتي نيگات ميكنم جيگرم ميسوزه .

الهي فداي اون چشماي دريا رنگ بشم كه هاله سياه دورشون رو گرفته .

الهي سياهي تن تو وجود منو بگيره اما عذاب كشيدنت رو چشام نبينه

اي خدا گفته بودم خوابي

ديدي خوابي

اگه بيداري يه كاري بكن . ميدونم كه بلدي بكشي اما مردي بكن و بذار يه بارم كه شده به وجودت و بودنت افتخار بكنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 8:43  توسط **شوخی خداوند**  | 

اخلاقم گند است؟؟.... ....به خودم مربوط است!!

غرورم از حد گذشته است؟؟ ........به خودم مربوط است!!


تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟........ زندگی خودم است!!


از عده ای متنفر شده ام؟؟ ........به خودم مربوط است!!


نگاه هایم به افق دوخته است؟؟........ چشمان خودم است!!


از ناصحان خوشم نمی آید؟؟ ........سلیقه ی خودم است!!


صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟.....خوشحالی خودم است!!


عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟ ........حافظه ی خودم است!!


دلم می خواهد این گونه باشم!! مجبور به تحمل من نیستی!!!


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:14  توسط **شوخی خداوند**  | 

سلام

از همه عزيزانم تشكر ميكنم

به خاطر حرفهاي اميدبخشتون

ممنونم كه بهم سر ميزنيد


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 18:3  توسط **شوخی خداوند**  | 

سلام

گاهي نوشتن سخت تر ازنفس كشيدن ميشه

مخصوصا اگه بخاي چيزايي رو بنويسي كه دوستشون نداري

ادم هميشه بيماري رو واسه ديگران مي دونه و نميتونه واسه خودش يا عزيزاش تن بيمار و روزهاي سخت رو متصور بشه

اما خوب گاهي از تقدير نميشه گريخت . از مريضي و دكتر و بيمارستان و جراحي

گاهي مريضي ها ساده ان . گاهي سخت .

گاهي بيماري ها عزيزانت رو قدم به قدم  ؛ طرف مرگ هول ميده 

و تو با همه وجود داري تماشا ميكني و كاري از دستت بر نمياد

هيچ وقت فكرشم نميكردم كه مامانم اينطور مريض بشه

سرطان كلمه غريبي يه

سرطان ؛ وقتي ميشنويش دلت هورري ميريزه . انگار ته يه چاه سقوط ميكني . انگار زمان متوقف ميشه .

الان زمان متوقف شده و من پر از حسرتم

حسرت كارهايي كه بايد ميكردم و نكردم

حسرت محبتهايي كه دريغ كردم و حسرت محبتهايي كه نديده گرفتمشون

مامانم بيماره و با سرطان دمخور شده . جراحي كردن و چند روز ديگه شيمي درماني رو شروع ميكنن

تو ذهنم مامانم رو مجسم ميكنم بدون مو بدون ابرو

مامان رو مجسم ميكنم كه لاغر و تكيده شده

مامان رو ميبينم كه رو تخت دراز كشيده و بهم لبخند ميزنه و من با خنده اي بلند جواب لبخند مليحش رو ميدم

مامان رو ميبينم ؛ اشك تو چشماش نيست اما دريا تو چشماي دريا رنگش موج ميزنه . دوست ندارم غروبي رو تو چشماش ببينم . هنوزخيلي زوده . اشكامو پاك ميكنم و بهش ميگم : خوش به حال بابا كه زنش اينهمه خوشگله

روزهاي سختي يه . و روزهاي سخت تر هم در پيش رو .

فقط اميدوارم كه بتونه دووم بياره

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:58  توسط **شوخی خداوند**  |